ღღغرور،دختر پاییزیღღ

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی ، ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم!

درباره من
به نام او...

میگویم متولد 12 مرداد ماه 1372 هستم.
عاشق گل رز رنگ سیاه و هر چیز سیاه هستم.
شیفته ی راه رفتن زیر نم نم بارون و سرخی شفق.

هوایم پر از عطر شادمهر عقیلی و صدای اوست.
دلباخته غروب دریا و طلوع آرزوها هستم.
محکوم به زنده ماندن،به زندگی کردن.
سبدی دارم خالی و پنجره ای که رو به هیچکس باز نمی شود

ღღღღغـgђ๑я๑๑яـرورღღღღ

ﻭ تو ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻰ ﮐﻪ ﻣﻦ
ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﻭ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻭ نمیدانی
ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺍﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﮐﻪ ﺣﺘﻰ
ﺍﺯ ﺣﻮﺍﻟﻰ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺑﮕﺬﺭﻡ
ﻳﺎ ﺯﻧﮓ ﺩﺭﻯ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﻴﺰﻧﻰ ﺭﺍ ﻳﮏ ﺑﺎﺭ ﻣﻦ
ﺑﻪ ﺭﻭﻳﺖ ﺑﮕﺸﺎﻳﻢ
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ آینه ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ
ﺑﻪ ﺑﺎﻟﺸﺖ
ﺑﻪ ﭘﻴﺮ ﻫﻨﺖ
ﻭ ﺑﻪ ﮐﻔﺶ ﻫﺎﻳﺖ
ﺣﺴﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ
ﻳﺎ آﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ
ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﻰ
ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﻀﻮﺭ ﺍﺗﻔﺎﻗﻴﺖ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ
ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ...

ღღღღغـgђ๑я๑๑яـرورღღღღ

دوست من:
خوشبختي را در همين لحظه باور کن.!!
لحظه ای که دلی به یاد توست...

ღღღღغـgђ๑я๑๑яـرورღღღღ

پروفایلم فعاله.!!!!!
منوی اصلی
تازه ترین مطالب
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان
لینکدونی
پیوندها
طراح قالب
امکانات
دوستان عزیز سلام

از این که به وبم سر می زنید و منو از نظرات زیبایتون محروم نمی کنید

ممنونم

امیدوارم که لحظات خوشی رو در این وب سپری کنید و از مطالب خوشتون بیاد..

نظری ، انتقادی ، پیشنهادی برای بهتر شدن وب دارید حتما بگید...

اگه کسی مایل به تبادل لینک ٍ منو با اسم ღღغرور،دختر پاییزیღღ

لینک کنه... و بگه با چه اسمی لینکش کنم... [گل]

با تشکر...

مدیر بلاگ... غرور(امل)

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 19:31  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

چهار کلمه...

حرف حساب بزنیم

من

     عجیب

              دوستت

                         دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مهر1393ساعت 3:14  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

 

به حق مهر و وفایی که میان من و توست

که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 14:25  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 
به من حق بده!

به رویم نیاورم که چقدر دوستت دارم

من همیشه هرچه را دوست داشته ام از دست داده ام

به من حق بده از روزهایی که نباشی بترسم

روزهایی که نیستی نابودم می کند و جای خالی ات حتی با صدای هق هق هایم پر نمی شود.

من می ترسم از نبودنت

از نحسی سرنوشتم که تورا از من بگیرد

.

این نامه را درست زمانی می خوانی که مرده ام.

درست زمانی که ترس از جوهر خودکارم ریخته است و می توانم با جرات بنویسم :

تمام این سال ها دیوانه وار عاشقت بودم...

 [غمگین] [ناراحت]

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مهر1393ساعت 0:16  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 


ان قدر مرا با غم دوریت نیازار

با پای دلم راه بیا قدری و بگذار،

این قصه سرانجام خوشی داشته باشد

شاید که به آخر برسد این غم بسیار

این فاصله تاب از من دیوانه گرفته

در حیرتم از این همه دلسنگی دیوار

هر روز منم بی تو و من بی تو ولاغیر

تکرار... و تکرار... و تکرار ... و تکرار...

من زنده به چشمان مسیحای تو هستم

من را به فراموشی این خاطره نسپار

کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد

با خلق نکرده ست ؛ نه چنگیز، نه تاتار!

ای شعر، چه می فهمی ازین حال خرابم؟

دست از سر این شاعر کم حوصله بردار

حق است اگر مرگ ِ من و عالم و آدم،

بگذار که یک بار بمیریم؛ نه صدبار!!!

تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛

یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:

من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مهر1393ساعت 2:41  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

تا سر حد مرگ،

تا پایان جاده ی بود و نبود..

دوستت دارم..!!

آنجا که

چکمه های سیاه مرگ و

صدای پای هراس آلوده ی زندگی را..

در آن راه نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مهر1393ساعت 2:28  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

آن قدر حرف در دلم مآنده
که در دهانم گره می خورنـد
و لب هایم را بـه هـم می دوزند
و تو خیال می کنی
مرا با تو حرفی نیست !

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مهر1393ساعت 2:26  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 
آرامش ظاهرم گمراهت نکند
آشفته تر از این حرف ها هستم!
عاشقی میکنم
لج میکنم
بد اخلاق میشوم
دست خودم نیست
ساعت و زمان هم ندارد!
تو که نباشی
زندگی باید به کام من تلخ می شود...

+ نوشته شده در  جمعه 11 مهر1393ساعت 23:58  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

اینجا دلی تنگ است...

آنجا را نمی دانم!

شاید سری گرم...

+ نوشته شده در  جمعه 11 مهر1393ساعت 23:54  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 
ما بدهکاریم به یکدیگر ...
و به تمام "دوستت دارم" های ناگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماند
و آنها را بلعیدیم
تا نشان دهیم
که منطقی هستیم؛
منطقی...!

+ نوشته شده در  جمعه 11 مهر1393ساعت 23:47  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

آدمیزاد غرورش را خیلی دوســـت دارد...
آن را از او نگیرید... حتی به امانت!
ضربه ای هم نزنیدش؛ چه رسد به شکستن یا له کــــردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شـــاید بیشتر از تمام داشته هایش دوست دارد...
حالا ببین اگر خودش غرورش را به خاطر تــو نادیده بگیــــرد، چقـــدر دوستت دارد!
و این را بفهــــــــم
آدمیزاد...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مهر1393ساعت 14:21  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

پای کسی غیر از تو حاشا در میان باشد

وقتی که چشمت راوی این داستن باشد

تو باشی و فکر کسی باشم؟چه کس دیده

هرگز دوتا خورشید در یک آسمان باشد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اردیبهشت1393ساعت 23:51  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

وای از آن دل

که بدو از تو

نشانی نرسد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اردیبهشت1393ساعت 23:49  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 


شیرین اینقدرها هم شیرین نبود 

اما فرهاد به هوایش کوه کند،

ولی حالا شيرین ترین شیرین هم که باشی 

همین که 

فرهادت هوایی نشود 

انگار کوه کنده ایی...


+ نوشته شده در  جمعه 29 فروردین1393ساعت 15:56  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 


خونسرد بودن دليل بر بي احساس بودن نيست

هيچ چيز نمي تواند مانند قطعه اي يخ اشك بريزد..


+ نوشته شده در  جمعه 29 فروردین1393ساعت 15:53  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

با کسی باش که

وقتایی که دلت گرفته

حوصله نداری

ناراحتی

حس میکنی یه دنیا غم داری

بلد باشه شادت کنه

راه قلبتو بلد باشه

تنهات نزاره...

+ نوشته شده در  جمعه 29 فروردین1393ساعت 15:45  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 


فرمانروايي خانه بر دوشم ، محبت كن

اي مرگ!

تابوتي كه با خود مي برم خالي است…

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 1:13  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 


من رستم و سهراب تو !

اين جنگ چه جنگي ست

گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 1:4  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

در غلغله ي جمعي و "تنها" شده اي باز

آن قدر كه در پيرهنت نيز غريبي!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 0:57  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

در دفتر شعر من صدا پنهان است

یک رود پر از ستاره در جریان است

من در سر خود ابر زیادی دارم

جیب کلمات من پر از باران است..


+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1392ساعت 0:11  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 
هرکه را دیدی که خنده میکند ...
بی دریغ گویی که حالش روبراست ...
خنده را معنی به سرمستی نکن ...
آنکه میخندد غمش بی انتهاست...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1392ساعت 12:20  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 
لـحظه های ســــکوتم؛
پر هیاهو ترین دقــــایق زندگیم هستند
مـملو از آنچه
مي خواهم
و
نمي گویم ...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1392ساعت 12:12  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

حرفهای دلم رانوشتم ... پرازدرد ... پرازغم ... همه خواندند،
اتفاقا خوششان هم آمد و لایکش هم کردند...
برخی هم کپی...
ولی افسوس هیچکس عمق تنهایی ام رادرک نکرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1392ساعت 12:7  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

بدون تو این شهر با همه ی بزرگیش تنگ است و دلگیــــر !



+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1392ساعت 1:32  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  | 

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را...
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را...
گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم...
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1392ساعت 1:19  توسط غـgђ๑я๑๑яـرور  |